نقاش کوچولو
93-11-11 شنبه
عطا جونم این روزها از رنگ آمیزی بسی لذت می بری... با رنگ انگشتی... و توی دفتر نقاشی هات... گاهی با قلمو و مرتب.. گاهی هم با دست و ... خلاصه که حال می کنی.. گاهی هم از من یا بابایی میخوای که همراهت بشیم و ما هم از خدا خواسته کلی بچگی می کنیم هم پات. عزیزم حالا می تونی خط راست و دایره رو قشنگ بکشی


این روزها بابایی رو به اسم صدا می کنی ولی خوسبختانه من هنوز مامانم
بیچاره بابا کلی غصه میخوره لی هرچی سعی می کنیم بگی بابا فایده ای نداره..مگر وقتی که کارت بهش بیفته اساسی..
ناقلا اونوقته که "احمد" میشه "بابا".
5شنبه 9 بهمن هم رفتیم دی دی بدون بابا همراه خاله جون و شما وروجک ها.. با اتوبوس.. اول گردش ..بعد پیتزا.. از اونجا امامزاده "دال-ذال"(اسمشو یاد گرفتم
...عکساش تو 2 پست قبل هست) و از اونجا هم مغازه شوهر خاله جون. 1 پیاده روی حسابی.. با اینحال تو خوب کنار اومدی...کمی اومدی بغلمون.. بعدشم که بارون.. روزی بود واسه خودش..تجربه جالبی بود.
عزیزکم این روزها لجبازتر..شیطون تر... شده ای. این ها که اقتضای سنته پسرم.. چیزی که زجرمون میده جیغ و داد و بیداد های گاه و بیگاهته..
عزیزکم فقط میتونم از خدا کمک بخوام که بهم آرامش بده و من اونو به تو هدیه کنم نازنینم که تو بهترین هدیه خدایی تو زندگیمون. 




نقاش کوچولو 
